![]() |
![]() |
|
| روز های زندگی من |
|
یک سال گذشت!! درست شد یک سال و یک روز... کی فکرشو می کرد که این طوری بگذره؟؟....یکی از بچه دیروز ازم پرسید چرا حالا ناراحتی؟؟ گفتم چرا نباشم؟؟؟ واقعا این همه اتفاق افتاد!! چرا ناراجت نباشم! گفت چی شد گفتم همه چی بهم ریخت... دوستی من و بهترین دوستم نابود شد.... اعتماد دیگران نسبت به من از بین رفت... کل زندگیم پودر شد... یه خاطره ی تلخ که تا ابد تو ذهنمه.... یه بغض که هنوزم تو گلومه... این همه اتفاق شومی که توی این یه سال افتاد... واقعا چرا ناراحت نباشم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/07/28ساعت 14:59 توسط هلیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
اين جا وبلاگه منه جايي كه من تو اون مي نويسم نه هيچ كسه ديگه اين جا قانون رو خودم تصويب مي كنم اين جا شهريه با 1 نفر جمعيت بقيه فقط و فقط بيننده ان و هر قانوني هم براي اون يك نفره براي من!! پس شما هم فقط و فقط بايد نگاه كنيد نقد قوانين نكنيد
|
|
RSS
|