فقط برای بچه های باحال

روز های زندگی من

بزرگ شدم انقدر بزرگ که احساس میکنم کس دیگری تمام این خاطرات رو نوشته خاطرات قشنگی که برای بهترین سال های زندگیم بود از اخرین باری که نوشتم 4 سال گذشته خیلی وقت ها این وبلاگ رو فراموش کردم ولی امشب هوس نوشتن دیوانم کرد دوست داشتم کارمو تموم کنم.

 اون حس بدی که ازش حرف میزدم خیلی کم رنگ شده ولی هنوزم تو اعماق وجودم میتونم حسش کنم ولی خوب این نیز بگذرد  حرف خاصی ندارم بزنم زندگی همچنان در جریان است و ما همچنان در تکاپو گاهی می تازیم و گاهی همانند لاک پشتی که خسته شده طول می دهیم.


و اما کلام اخر: با زندگی پیش رفتن خود به خود همه ی مشکلات رو براتون حل میکنه. نوشتن این وبلاگ تجربه ی جالبی بود و خیلی خوش حالم که حذفش نکردم.



بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/12/23ساعت 0:5  توسط هلیا  | 

سلام خوبی؟؟؟

تصمیم گرفتم که این جا برای خودم بنویسم و زندگی خودم حتی دیگه به این فکر نمی کنم دیگران چه نظری درباره ی من دارن و یا چه کسانی این جا رو میخوانند چون تو این مدت به نتیجههای زیادی تو زندگیم رسیدم نتیجه هایی که کل زندگی مو از این رو به اون رو کرد!!! سر فرصت میام یه اب طولانی می کنم!!!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/11/30ساعت 18:58  توسط هلیا  | 

تولد تولد تولدم مبارک

سلام خوبی؟

من امرور خیلی شادم و به نوبه ای می توان گفت سرخوش حالا اصلا چرا من انقدر شادم؟؟ خوب عرضم به حضور مبارکتون که فردا تولد ۱۵ سالگی این جانب می باشد پس به افتخارم بزن اون کف قشنگه رو

اخه کی فکرشو می کنه که من انقدر بزرگ شدم؟؟؟ یعنی ۱۵ سال گذشت؟؟؟ خیلی خوشحالم خیلی خوش می گذره

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/30ساعت 17:4  توسط هلیا  | 

یک سال گذشت!! درست شد یک سال و یک روز... کی فکرشو می کرد که این طوری بگذره؟؟....یکی از بچه دیروز ازم پرسید چرا حالا ناراحتی؟؟ گفتم چرا نباشم؟؟؟ واقعا این همه اتفاق افتاد!! چرا ناراجت نباشم! گفت چی شد گفتم همه چی بهم ریخت... دوستی من و بهترین دوستم نابود شد.... اعتماد دیگران نسبت به من از بین رفت... کل زندگیم پودر شد... یه خاطره ی تلخ که تا ابد تو ذهنمه.... یه بغض که هنوزم تو گلومه... این همه اتفاق شومی که توی این یه سال افتاد... واقعا چرا ناراحت نباشم... اما الان فکر می کنم یه فصل جدیدی تو زندگیم شروع شده فصلی که من دارم حسش می کنم!!!happy new my life 
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 14:59  توسط هلیا  | 

دلم تنگ شده

پاشو پاشو، پاشو گلدون و بيار وقتشه سمبل بكاريم

اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد مياريم

نگو فروردين و چند سالي مونده تا بياد

عيد عاشق هر شبه تقويم و ساعت نمي خواد

بي بهارم ميشه گاهي خواب نرگس ببيني

وقت و بي وقت تو خونه سفره هفت سين بچيني

پاشو پاشو، پاشو گلدون و بيار وقتشه سمبل بكاريم

اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد مياريم

سيني سبز سرود گوشه ي انبار هنوز

رو سر انگشت هاي تو سوز خوش تاره هنوز

يه سبد سلامتي هنوز تو گنجه ي تنه

بيا كه تا خورشيد هنوز تو بقچه ي دل منه

من ديگه منتظر هيچ كسي نيستم كه بياد

دل من از اسمون معجزه اصلا نمي خواد

چشم به راه چه كسي نشستي پاي پنجره

دست بي منت تو پر از بهار منتظره

پاشو پاشو، پاشو گلدون و بيار وقتشه سمبل بكاريم

اگه نوروزم نياد با يه غزل عيد مياريم

سلام، كلي دلم براي اين جا شما ها تنگ شده بود نمي خواستم ديگه بنويسم يعني حوصله نوشتن نداشتم به زوره يكي از دوستام مجبور شدم يه وبلاگ ديگه درست كنم يه مشترك بين من و خودش و نتيجه شد يه وبلاگ مسخره كه بعد از يه پست مسخره تر delete  كردمش يه روز كه همين طوري اومدم تو اين وبلاگم 2 تا كامنت خوندم اوليش و خنديدم مسخره كردم نوشته بود وبلاگت خيلي قشنگه!! فكر كردم از همين ادمايي كه ميان تو وبلاگ و فقط براي اين كه يكي بره وبلاگشون و ببينه و امار وبلاگشون بره بالا كامنت ميذارن اين كامنت براي حدود 12 شب بود كامنت بعدي باز براي همون شخص بود ساعت 15:55 نوشته بود كل وبلاگ تو خوندم قشنگ بود!! اين يكي باعث شد يه بغضي تو گلوم به وجود بياد از اين كه يك نفر نشسته و كل ارشيو منو خونده نمي دونم راست گفت يا نه اما حتي اگر دروغم گفته باشه حتي اگر كل ارشيوم نخونده باشه باز برام كلي ارزش داشت! ياد روز اولي كه اين جا رو درست كردم افتادم پست هاي چند جمله اي كوتاه و هر روز بعضي وقت ها تو يه روز چند تا پست!!!!!!!!!! و اين پست هاي اخير با فاصله ي زياد اما طولاني تر ياد دوستاي وبلاگيم افتادم ياد ارامشي كه اين جا داشتم يه حس غريبي داشت قلقلكم مي داد كه دوباره بنويسم بعد از چند روز كش مكش الان نتونستم خودمو نگه دارم و شروع كردم به نوشتن پيش خودم قسم خورده بودم كه ديگه هيچ وقت ننويسم ،ننويسم از خاطرات روزانم ننويسم از احساسات درونيم ننويسم از اشتياقي كه از بين رفته ننويسم از رويا ها و ارزو هايي كه تو نطفه خفه شد ننويسم از عشقي كه تبديل به نفرت شد ننويسم از خودم ننويسم!!!!!!!! قسم خورده بودم كه ديگه هيچ وقت ننويسم اما الان ميبينم اگه ننويسم خفه مي شم ! گفته بودم كه يه نفرت عميق تو وجودم لونه كرده چند بار خواستم ريشه شو از بين ببرم اما هر چي بيشتر بهش فكر مي كنم هر چي بيشتر به كار هايي كه با هام كردن فكر مي كنم بيشتر متنفر مي شم خيلي سخته ادم دنبال يه جا بگرده كه فقط براي خودشه اما پيدا نكنه سخته ادم يه شبه بخواد رو تموم ارزو هاش خط بكشه خيلي سخته! هيچ كس نمي فهمه چي مي گم ديگه برام مهم نيست ديگران چي ميگن مهم نيست ميان، مهم نيست وقتي كه ميرن! ديگه هيچي مهم نيست! مهم اينه كه هنوز با شنيدن اهنگ هاي قديمي گوگوش اروم ميشم:

همين حسي كه دارم حتي وقتي از تو دورم تلخ و بيمارم چه قدر خوبه چه قدر خوبه! همين بس كه مي دونم خوبه خوبي خواب خوابي من كه بيدارم چه قدر خوبه چه قدر خوبه! همين بغضي كه دارم همين ساز شكسته دليل از تو بودن از تو رفتن تا تو برگشتن چه قدر خوبه چه قدر خوبه! همين اشكي كه غلتيد همين دستي كه لرزيد همين دردي كه پيچيد از غم تو در صداي من چه قدر خوبه چه قدر خوبه! چه قدر خوبه كه هستي اگه حتي قد من اگه حتي غريبه مثل سايه پا به پاي من چه قدر خوبه چه قدر خوبه! چه بي نوره ستاره همين كه تو بخندي چه بي رنگه عقاقي پيش لب هات وقته شكفتن چه قدر خوبه چه قدر خوبه! همين حرفي كه كم شد از لب من تا ترانه از تو پر باشه چه قدر خوبه چه قدر خوبه! همين وزني كه گم شد تا دوباره عاشقانه از تو پر باشه چه قدر خوبه چه قدر خوبه!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/02ساعت 12:39  توسط هلیا  | 

سلام خوبي؟

خيلي كوتاه اومدم و مي نويسم فقط مي تونم بگم از اول سال تا الان لحظه هاي خيلي بدي رو گذروندم  الانم تنها حسي كه دارم حس نفرت يه كينه عميق و ريشه دار كه تو وجودم رشد كرده!!!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/23ساعت 16:1  توسط هلیا  | 

اولین اپ 1387

سلام خوبی؟

عید شما مبارک امیدوارم سال خوبی داشته باشین

به قول محسن الان 1 ساله اپ نکردم

سال 1387 خوش مي گذره؟‌به نظر من كه بد نيست مي تونست بد تر باشه باز جاي شكرش باقيه!‌

از اول هفته پيش ديگه مدرسه نرفتم در واقع خودمو تعطيل كردم شنبه كه كلا تعطيل بوديم واسه انتخابات ولي يكشنبه داشتم واسه خودم تو خونه ول مي گشتم كه تلفن زنگ زد ديدم دوستمه گفت الان از مدرسه زنگ زدن گفتن واسه چي نيامدي؟ منم گفتم من فكر كردم تعطيله اونا هم گفتن پاشو بيا مدرسه منم دارم حاضر مي شم گفت به تو هم شايد زنگ بزنن اين دوستم قطع كرد دوباره تلفن زنگ زد يكي ديگه از دوستام بود گفتش الان واسه خودم نيمرو درست كرده بودم داشتم اهنگ گوش مي دادم نيمرو ميخوردم يهو تلفن زنگ زد از مدرسه بودن گفتن واسه چي نيامدي منم گفتم من خواب موندم كسي نيست من و بياره اونا هم گفتن زنگ بزن اژانس پاشو بيا!

اخه شما فكر كنين عجب بي كارايي هستن نشستن به همه دانش اموزا دونه دونه زنگ زدن بعد دوباره تلفن زنگ زد برداشتم ديدم از مدرسه است گفتن چرا نيامدي گفتم اِ،‌من يادم رفت بهتون بگم ما الان داريم ميريم مسافرت حالا بعد از تعطيلات مامانم مياد واسه غيبتم!

خلاصه پيچونديم مدرسه رو روز اول عيدم كه خواهرم اومد خونمون رفتيم ناهار بيرون انقدر خوردم كه نمي تونستم نفس بكشم يه چند جا هم رفتيم عيد ديدني اينا روز دوم هم كه من اصلا جايي نرفتم با مامانم اينا موندم خونه اما روز سوم رفتيم خونه دختر خاله ام اخه پسر خاله ام اومده بود ايران داشته مي رفت براي همين رفتيم براي خداحافظي حالا تو مهموني مامانم و ياس (خواهرزادم) دارن با هم حرف ميزنن:

مامان_ ياس يه كلينكس به من بده

ياس_ كلينكس چيه؟

مامان_ دستمال كاغذي

ياس_ كلينكس فاميليشه؟

مامان_

همه_

حالا صحبت من و ياس در حالي كه دارم پرتقال خوني مي خورم:

ياس_هليا از اين پرتقال زخمي ها به منم مي دي؟

من_

افتاد قضيه چي بود؟ به پرتقال خوني كي گه زخمي حالا داريم با اون يكي خاله ام و بچه هاش ميايم از پله ها پايين كه بريم خونمون هي اين دختر خالم اينا كلاس ميذاشتن كه چميدونم با اينطوريم ما اونطوريم منم كه حرف تو دهنم بند نميشه گفتم : تو چرا اينقدر كلاس ميذاري؟

دختر خاله_ اخه ما خارجي هستيم ( با لحن مثلا خارجي)

من_ والا اونايي كه از خارج اومده بودن انقدر كلاس نذاشتن كه شما گذاشتين

دختر خاله_ اونا خارجي هاي بي كلاس بودن ما با كلاسيم

خاله ام يه دفعه گفت_ چه هواي خوبيه!

من و دختر خاله متعجب برگشتيم كه يهو چشممون افتاد به شوهر دختر خاله ام!

افتاد باز قضيه چي بود؟ ما داشتيم درباره برادر زنش حرف مي زديم

بعد يه دفعه يه ماشين از دور اومد هوا تاريك بود چشمم نمي ديد فكر كردم پسر خاله امه دست تكون دادم براش بعد فهميدم راننده اژانسه من كه از خجالت مردم البته فكر نكنم كسي فهميده باشه

خلاصه هممون كلي صوتي (سوتي) داديم!

اه ايشالا مردشور اين مخابرات رو ببرن راحت شم اخه sms 14 تومني رو كرده 25 تومن يعني تقريبا دوبرابر!

اهان يه چيزه ديگه الان حدود  يه 100 تومني عيدي جمع كردم مخوام بعد عيد برم گيتار بخرم

پاورقي: بعد از مدت ها دلم ميخواست همه چيز رو با جزييات بنويسم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/04ساعت 14:5  توسط هلیا  | 

بعد از یه مدت طولانی

سلام خوبي؟

خيلي وقت بود كه اپ نكرده بودم ديگه اصلا حوصله ندارم اپ كردن برام مثه يه جورايي وظيفه شده خيلي از وبلاگ هايي كه دوستشون داشتم و مي خوندمشون الان تعطيل شده اگه برين توي لينك هام مي بينين كه چند تا شون بيشتر پا بر جا نيستن اونايي هم كه هستن اصلا دل و دماغ خوندنشون رو ندارم نمي دونم چرا اين طوري شدم احساس مي كنم واسه زندگي يا حد اقل شادي ديگه انگيزه اي ندارم دنبال يه انگيزه مي گردم تا دوباره بتونم مثل قبل بشم ظاهرم از هميشه شاد تره از هميشه خوش حال ترم از هميشه ديوونه ترم اما تو وجودم يه چيزي گم شده يه چيزي كه جاي خاليش داره عذابم مي ده يه چيزي كه خسته ام كرده دلم ميخواد برگردم به دو يا سه سال پيش اون موقعي كه خيلي چيزا رو نمي دونستم اعتقاد به يه چيزايي داشتم كه الان ذره از اون تو وجودم نيست تا حالا احساس مي كردم امسال سال بديه اما الان نظرم عوض شده نه تنها امسال سال بدي نيست بلكه خيلي هم سال خوبيه شايد يكي از دليل هاي همين تغيير عقيده حرف هاي گلبرگ جونم بود گلي تو رو خدا اگه اين جا رو مي خوني يه كامنت برام بذار حتي شده تو نظرات خصوصي خيلي وقته كه جاي خاي اسمت تو كامنت هام ازارم مي ده

تو اين مدت بنايي داشتيم ميخواستيم زمين رو عوض كنيم خيلي خونمون با حال شده انقدر اين چند وقته خريد كردم كه دارم مي تركم تازه گوشيمم عوض كردم خيلي خوب شده

پاورقي: اهنگ امير نصير، خشايار زيكو،‌ مهرداد رحماني با اردوان به نام قرش بده رو شنيدين؟‌خيلي باحاله افتاده تو دهنم ول كنم نيست

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/12/14ساعت 16:19  توسط هلیا  | 

کارنامه و ولنتاین و ....

سلام خوبي؟

امروز كارنامه ها رو مي دادن منم كه بي خيال اصلا مدرسه نرفتم حسش نبود نشستم تو خونه مامانم رفت گرفت همين الان اومد شدم 67/19 بدك نيست از اون چيزي كه فكر ميكردم بيشتر شدم.

دلم واسه گلبرگ خيلي تنگ شده الان اگه بود مطمئنم مي اومد از ولنتاين مي نوشت.

راستي HAPPY VALENTINE

خوب ديگه كار دارم دوباره ميام مي نويسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/25ساعت 11:18  توسط هلیا  | 

یه تحقیق مسخره

سلام خوبي؟

امتحان ها همچنان ادامه داره اين امتحان ديني كه انگار طلسم شده هر روز كه مي اندازنش تعطيل مي شه حالا افتاده فردا اگه بدم ديگه راحت مي شم اما اصلا حوصله اش رو ندارم كه بشينم بخونم!

يه خبر خيلي خوبم دارم البته فقط واسه خودم خيلي خوبه! دايي ام هموني كه نوشته بودم خيلي دوستش دارم و دلم مي خواد يه بار ديگه ببينمش تير داره مياد ايران نه تنها اون بلكه 3 تا دايي هام و 3 تا از پسر خاله هام همراه با زن و بچه هاشون و دختر خاله ام با بچه هاش دارن ميان ايران !!!!!!!!‌ اين يعني چي؟؟؟؟؟؟؟؟

يعني اين كه سال ديگه يه سال خيلي توپه

يه مشكل جديد من بي چاره بد بخت فلك زده بايد براي مدرسه يه تحقيق ببرم تحقيق كه چه عرض كنم در واقع يه پايان نامه ما يه درسي به نام تحقيق و پژوهش داريم كه اين معلم ما ازمون خواسته يه كار تحقيقي بياريم يا در باره ي:

1. انسجام اسلامي و اتحاد ملي

2. قوميت هاي مذهبي

3. پرچم و سرود ملي

امروز مي گه تحقيق معمولي نمي خوام ازتون بايد در حد يه پايان نامه باشه بايد برين دانشگاه با دانشجو ها مصاحبه كنيد پايان نامه هاشون رو مورد بررسي قرار بدين انگار دانشگاه خونه خاله است دانشجو ها هم پسر خاله هامن نه جون من اگه يه بچه 14 ساله بياد به شما بگه پايان نامه تون رو بدين من مورد بررسي قرار بدم مي دين؟ اصلا بهش نمي خندين؟ من موندم تو سر اين معلما به جاي مغز پنيره؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 14:32  توسط هلیا  | 

14 ساله شدم...

۱۴ ساله شدم ........ ۱۴ ساله شدم با یه عالمه تجربه جدید..... ۱۴ ساله شدم تو بد ترین شرایط ممکن....... ۱۴ ساله شدم اما بدون وجود دختر خاله........ ۱۴ ساله شدم در حالی که تو دلم اندازه قله اورست غم نشسته.... ۱۴ ساله شدم .......... واین طوریه که عمر ادما می گذرد بدون لحظه ای درنگ...... ۱۴ ساله شدم اما دلم خیلی گرفته
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 14:16  توسط هلیا  | 

یه سال پر بار

سلام خوبي؟

امسال عجب ساليه همه يه اتفاقي براشون افتاد حالا چه خوب چه بد

خواستگاري پسر عمه نامزد شدن دختر عمو اومدن يكي از دختر عمه هام و 2 تا از پسر خاله هام و دختر خاله ام، بچه دار شدن دختر خاله، از دست دادن يكي از دوستام يه سري اتفاقاتي كه براي خودم افتاد، گرفتن موبايل و عوض كردن ماشين، معاشرت دوباره با يه سري از افراد و از همه بدتر رفتن دختر خاله به امريكا عين يه فيلم سينمايي خاطراتم با دختر خاله از جلو چشمم رد مي شه بچگي ام... عروسيش و اخرين تصويرم تصوير ديشبه وقتي نگاهش مي كردم بغض گلوم رو مي گرفت. فردا مي ره واسه هميشه معلوم نيست كه ديگه كي ببينمش خيلي دوستش دارم عين يه خواهر باهاش خيلي راحتم خيلييييييييي رفتنش برام خيلي سخته!

و اخر از همه هم گلبرگ جونم كه خيلي نگرانشم نمي دونم چه اتفاقي براش افتاده يه خبرم نمي ده بدونم چي شده؟

اين 1 هفته هم كه تعطيل بوديم خيلي حال داد اما عوضش از دماغمون در مياد چون همه امتحان هامون افتاد اخر!

پاورقي: بعضي موقع ها شعر مي گم:

                 (فصل ها كهن)

بهار اي اميد بخش دل ويرانم             

 هيچ مي داني با امدنت چه حالي دارم؟

به دشت به اب به كوه به كوير به باغ مي نگرم

از عطر خوش شكوفه ها مستم

اي نويد بخش رهايي از زندان دلم

جز سير شدن از سبزي شهر چه لذتي دارم؟

عطر خوش محبوبه شب در كوچه اقاقي ها پيچيده است

مژده مژده تابستان در راه است

ديده مي گشايد و به من مي خندد

خنده اي از سر شوق و چون برق مي گذرد

نم نم باران ديگر مژده ي چيست؟

نكنه خبر از امدن پاييز است؟

اري پاييز در راه است

فصل عشاق امده است

همه ي خسته دلان بر خيزاند

كه ياران همه در راه اند

اي پرستو ها خسته از پرواز شبانه ايد

در انتها راه عاشقي پيش رويد

اسمان از عطوفت زمين دلسرد است

اشك هاي يخي اش امده است

اسمان دلگير است

معجزه اي در پيش است

و بهار مي ايد

و به تو مي بخشد

شادي از عمر دوباره زيستن

و اين است قانون پي در پي فصل هاي كهن

پاورقي: چه طور بود؟

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/22ساعت 13:57  توسط هلیا  | 

به به سلام دوست جونام خوبين؟

امروز الكي خوش حالم نمي دونم چرا اما از اون روزاست كه خيلي سر خوشم بعد از مدت ها دارم احساس مي كنم كه واقعا دلم ميخواد اپ كنم يه اپ مثه اون موقع ها كه از همه چي مي نوشتم

ياد گيلدا افتادم اخي يعني الان كجاست؟ دلم براش تنگ شده هديه گوگولي منو ياد گيلدا مي انداخت كه اونم داره مامان مي شه و اصلا پيداش نيست اين اسموني خانم ما هم كه سال به سال يه سري به ما نمي زنه اصلا معلوم نيست كجاست خيلي وقته كه از باران خبر ندارم امروز بهش سر مي زنم ايلينم كه چند روز پيش تو نت ديدمش سلاله جوني رو هم كه هفته پيش تو مهماني كه به خاطر تولدم گرفته بودم ديدم (تولدم الان نيستا) شهرزادم كه داره همين روزا مامان مي شه ستاره جونمم داره عروس مي شه عسلم كه هر روز يكي پاشنه در خونشون رو در مياره اما به اين راحتي ها دم به تله نمي ده نيوشا هم كه اصلا ازش خبري نيست پريسا هم كه امتحان داره به نگارم امروز سر مي زنم به بهارم همين طور فقط مي مونه خواهر خوشگل خودم گلي جون كه امروز حتما واسش كامنت مي ذارم.

حالا اين چيزايي كه گفتم چه ربطي داشت نمي دونم

امتحان هامم شروع شده و 5 شنبه هم ديني داشتم كه تعطيل شديم و پريد.

واسه مدرسه بايد يه وبلاگ درست كنم درباره ي نماز يعني درست كردم ولي توش خيلي چيز خاصي ننوشتم اگه كسي مطلب به درد بخوري درباره ي انواع و اقسام نماز داره سريعا تحويل بده تا ما به ياري ديگران اين كار بزرگ را به اتمام برسونيم

ديگه برم كه يه عالمه كار دارم

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 14:28  توسط هلیا  | 

بی معرفتی ادما

سلام خوبي؟

كارنامه ام رو گرفتم شدم 26/19 اما يكي از نمره هامو اشتباه دادن 20 دادن 19 بنابر اين مي شم 33/19 حالا چه فرقي مي كنه خدا داند يارو اسمش منوچهر باركش بوده بهش مي گن اين چه اسمي برو عوضش كن بعد از كلي دوندگي اسمش رو مي ذاره بيژن باركش حالا حكايت ماست 19 فرقي نداره اون 7 صدمشه كه تغيير مي كنه!

امروز تو مدرسمون 3 تا موبايل پيدا كردن! بي چاره ها داشتن سكته مي زدن قيافه ناظم مون كه ديگه شاهكار بود!

فردا هم كه شب يلداست و يلدا به انسان ها ياداوري مي كند كه حتي 1 دقيقه بيشتر با هم بودن را بايد جشن گرفت!

اين هفته نمي دونم هفته خوبي بود يا نه هفته اي بود كه بهترين دوستم قلبم رو شكست كسي كه خيلي براش مايه مي ذاشتم حرف هايي بهم زد كه همچين دلم سوخت كه ....

شايد يه روزي دوستش داشتم اما الان ديگه ازش بدم مياد اره ازش بدم مياد چون لياقت ندونست چون نفهميد من واسش چي كار كردم منت نميذارم اما ميخوام بهش بگم كه اون شب من ابروم در خطر بود هيچ وقت فكر نكرد اگه اون شب يه اتفاقي برام مي افتاد چي مي شد هيچ وقت نفهميد من چه رنجي كشيدم از حرف هاش از چيز هايي كه بهم گفت و رفت و دلم شكوند اما خوش حالم كه شخصيتش رو شناختم با اين كه خيلي زود نبود بعد از 4 سال تازه فهميدم چه اشتباهي كردم اي خدا چي مي شد اون روز لعنتي معلمم ما رو پيش هم نمي شوند اي خدااااااااا! وقتي ياد خاطراتمون مي افتم همچين دلم مي گيره كه حد نداره بغضي تو گلوم جمع مي شه كه نميتونم بروزش بدم نمي تونم به كسي بگم اره نمي تونم! وقتي عكس هامون رو مي بينم وقتي اون نامه اي رو كه 2 سال پيش برام نوشتي مي خونم ...... مي دوني من براتون كم زحمت كشيدم؟ چرا اين جوري بازيم دادين؟ چرا اين جوري منو پيچوندين؟ مي دوني چه حالي شدم وقتي يه غريبه كه هنوز  سالم نيست كه با هاتون اشنا شده از حالتون خبر داشت اما من مني كه دوست 4 سال ات هستم بايد تو بي خبري و خماري بمونم مي دوني چه قدر دلم براتون شور مي زد هيچ مي دوني اون شب تا صبح چي كشيدم اون وقت تو اون قدر بي رحمانه دلم رو شكستي!!! چرا باز گذشت اون اتفاق باز هم ازتون طرفداري مي كنم چرا وقتي گلاره بهم گفت هليا ولشون كن از دستش ناراحت شدم چرا بايد اين طوري باشه چرا؟ مگه واسم چي كار كردي؟؟؟؟؟؟؟؟

پاورقي: كسي يه متن انگليسي با ترجمه نداره؟ يه چيزي مثله يه بيوگرافي اگه همچين چيزي دارين مي شه بهم بگين واسه مدرسه ميخوام خودم حال ندارم انجام بدم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 15:48  توسط هلیا  | 

سلام خوبي؟

بعد از 2 هفته امتحان پشت سر هم اخر سر راحت شدم اما اين خوش حالي بنده خيلي طول نمي كشه چون 5 شنبه كارنامه ميدن

امسال نيم ترم فقط نمره هاي ورقه رو مي ذارن من موندم ادم اين همه تو سال درس مي خونه همش باد هوا؟ يه چند تا درس رو هم كه الكي معدل رو بالاتر مي برد نذاشتن و همين باعث مي شه ناخود اگاه معدل پايين بياد خلاصه اين كه از 5 شنبه دوباره مي رم تو تحریم internet & sms واسم دعا كنين

ديگه اين چند وقته اتفاق خاصي نيافتاده فقط من وب قبلي گلبرگ رو دوباره براش راه انداختم اميدوارم روزي دوباره خودشم تو اون وبلاگ بنويسه اگه دوست داشتين برين براش نظر بدين hamishemahboobi

پاورقی: این هفته تولد یاس بود الهی خاله قربونت بره

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 14:59  توسط هلیا  | 

پخ

سلام خوبي؟

امروز همين كه قدم مباركم را درون اين وبلاگ گذاشتم يك بوي ترشي به مشامم رسيد كه حالمان بسي بد شد خلاصه گفتيم تا اين وبلاگ ما هم به اثار باستاني نپيوسته يه اپ كنيم كه فردا نيان بهمون گير 3 پيچ بدن

خلاصه الان در وسط امتحان هاي قرار داريم و تا اين جا همه رو گند زديممم

خلاصه فردا پس فردا كه خبر فوت اين جانب رو به اطلاع رسوندن نگيد چرا كه دليلش رو بهتون گفتم

از اين بيش تر وقت ندارم دوباره ميام

پاورقی: گلی جونم خیلی ممنون

پاورقی: گیر دادم به این پخخخخخخخ

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/11ساعت 15:15  توسط هلیا  | 

سلام به هرچي بي معرفته همتون خيلي بي معرفتين نا سلامتي وبلاگم 1 سالش شده اينه طرز تبريك گفتنتون؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اين چند وقته پدرم در اومده امتحان پشت امتحان 2 شنبه 4 تا امتحان دارم دارم بي اره مي شم نيم ترمم افتاد 5 اذر

راستي گلبرگ جونم چي شده چرا كانت دونيت براي من باز نمي شه؟ منظورت از اون حرف ها چيه كه نوشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هديه گلي خيلي خيلي خوش حالم هم واسه اين كه برگشتي هم واسه اون نيني خوشگل تپل مپلي كه تو راه داري!!

امروز سر كلاس فقط خنديدم !

نمي دونم چرا كيبوردم همچين شده دگمه هاش خيلي سفت شده تا ديشب كه درست بود!

ديگه برم كه همين اپ يه ذره هم زيادي بود با اين همه كاري كه دارم!

پاورقي:تصميم گرفتم به جاي پ ن بنويشم پاورقي

پاورقي: دارم كتاب كيميا گر رو مي خونم خيلي قشنگه كسي كتاب قشنگ سراغ نداره بگه بخونم؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/19ساعت 14:36  توسط هلیا  | 

مطالب قدیمی‌تر